..........................................................................
وقتی یکماهت را
یکجا
به جیب صاحبخانه واریز می کنی
دیگر چه رمقی می ماند
برای
ماهِ
بعد...
...........................................................
هیچ بادبادکی بی حضورِ باد نمی رقصد
(راهی که بیراهه شد)
من حس می کنم که حس ِ دلسوزی ام کمسو شده
من چندان احساس خوشبختی نمیکنم
هم از این روست که چندان دلسوز دیگران نیستم
و درست است که احساسِ خوشبختی چون بادبادکی می ماند
که سر رشته ی نخش در دست من است
اما هیچ بادبادکی بی حضورِ باد نمی رقصد
نه بی حضور باد و نه در حضور گردباد ....
گردبادهایی که ریشه ات را می کَند
( دیگر چه رسد به نخی که در کف داری!...)
درست است که من در قبال خودم مسئولم
درست است که دست آخر این منم که حرفِ آخر را می زنم
و این منم که باید جوانه بزنم ... برُویم ... و به بار نشینم
ولی مرغوب ترین ِ بذرها نیز در شرایطِ نامطلوب ، محصولِ مطلوب نمی دهد
شرایط هم شرط است ، و خیلی هم شرط ...
هر انسانی آرزو دارد که هر چه بیشتر دوست داستنی جلوه کند
طالب است بستری مناسب برای رویش اَش مهیا شود
ما از نسل عوام هستیم نه خواص !
ما شمسِ تبریزی نیستیم
که بی خیال از همه جا
بر فرش ِ مواج ِ آب ، قدم بزنیم
ما موج زدگانی هراسانیم
که داریم آرام آرام
در باطلاقی متلاطم
فرو می شویم
امروزه شعارِ ِ « خودت مشگل خودت هستی »
چنان مردم پسند شده که کمتر کسی به عواقب و اسرار پشت پرده آن توجه دارد
اینکه غالب ما با خود مشگل داریم یک واقعیت است .
اما اینکه مشکلات ما تماماً در خود و در رابطه با خود است سفسطه ای بیش نیست.
بیرون هم چون درون مهم است . و اگر عمیقا نگاه کنیم خواهیم دید که حتی درونی ترین حالات ما نیزاز شرایط بیرونی نشأت گرفته است . حتی غالبِ صفات ارثی در نتیجه ایجاد و تداوم شرایطی خاص ، طی قرون متمادی ست که صورتِ ارثی به خود گرفته است .
یک مثال ساده میزنم . اگر بذر بهترین برنج جهان را در شرایط نامناسب آب و هوایی ، و خاک نامطلوب کشت کنید یا جوانه نمی زند یا اگر هم بزند قابل نشاء نیست . تازه اگر به مرحله نشاء هم برسد کجا میخواهی نشاء اش کنی ؟!!.... اما نامرغوب ترین بذر برنج اگر در شرایط و محیط مناسب کشت شود شاید محصول مرغوبی ندهد ولی محصول میدهد . ( این است قدرت و نفوذ و تاثیر شرایط بر شکوفایی .../ که ما از آن بی خبر مانده ایم . بس که به ما تلقین کرده اند و می کنند که تو خود مشگلِ خودی) .
و این درست است که انسان ، برنج نیست ! انسان ، اراده دارد...
ولی این هم درست نیست که هر باری را بر دوش ِ اراده بگذاریم.
...
این راهِ سعادت
این واقعیتِ محض
این واقعیت که ما خود را در خود گم کرده ایم
(و از قدیمی ها گرفته تا جدیدی ها! بر آن تاکید کرده اند و می کنند)
اگر چه راه است
ولی دارد به بیراهه می رود!
...
و شنیدم که رندی می گفت :
- اما
با تمام این حرفها
از بیراهه رفتن ، بهتر از اصلا نرفتن است!
............................................
رباعی :
1
پندار ، نیاَرزد به یکی عضوِ ِ تنم
سرتاسرِ ِ اُوهــــام فدای بدنم
این دوره که هر آدمکی فکرِ خود است
ایکاش که میشد به خودم تکیه کنم
کُن برای تن و بدن، هم قافیه خوبی نیست/ولی همبازیِ خوبی که میتواند باشد!
و همچنین نمی رسد برای نمی رود در شعر زیرین...
- خب ! منظور ؟
- منظور اینکه گیر نده !!
..................
2
وقتم به خوشی نمی رود ... حرف این است
شوقی به دلم نمی دود ... حرف این است
خود را بکُشم ؟؟!... چه ایده ای!! ... اما حیف
زورم به خودم نمی رسد ... حرف این است
فکری به سرم نمی رسد ، حرف این است
حرفی به کتم نمی رود ، حرف این است
..............
فراز لاری
12 مهرماه 1386
|