ببین او که دل به دریا نمی زند
چگونه دل به جزایرِ ناشناخته سپرده است
30 تیرماه 1387

پایانِ کشیده ی انگشتانم به آغازت نمی رسد
در نیمه – راهت تمام می شود .
چگونه بچینمت ؟
. . .
در وعده گاهت عاشقان
صف کشیده اند و خاک
خونِ کهنه – خرابانت را
در کاسه های شقایق
قِی می کند هنوز
چگونه ببینمت ؟
. . .
صعود ، فرود
نمی توانم ، نمی خواهی
مرا
با تو چکار ؟
20 تیرماه 1387
یه خُرده بیش از حد تنبل شدم
دوست دارم بلمم ... لمیدنی شبانه روزی !
داره کم کم بالاتنم تو پایین تنم رسوب می کنه
شدم عینهو کدوتنبل!
نوعی بی انگیزگی و بی حوصلگی نه تن پروری...(و یا شاید هر سه)
که مسبب اش منم یا شرایط ؟ ( و یا هر دو ؟)
احساس می کنم منحنی شده ام
....
و تنبل ها خموده ترند
انگار جاذبه زمین،ایشان را بیشتر به سمتِ خود می کِشد!،و می گوید:
« بیا ! ... بیا و بخواب ! ... مگر همین را نمی خواهی ؟!
»....
با این وجود ، با تمام وجود معترف ام که :
باید به زور هم که شده
، به روز بودمگر چاره دیگری هم هست؟
...............
15 تیرماه 1387
روغن موتور ِ مغز
?
آب ،
همان که از رنگ و بوی و مزه،هیچ ندارد و از هیچ ، همه چیز می سازد.
و هم اوست که هر مزه ای را مزه می بخشد
چنین عشقی را خواهانم ، چنین ماهیتی را ...
و آبی که در بند بماند یا می گندد و یا یخ می بندد .
و عشقی که جاری نباشد به بادِ فساد میرود .
و هیچ چیز متعفن تر از فسادِ عشق نیست.
انسان ِ ایستا اگر بی بضاعت باشد افسرده میگردد، و اگر داشته باشد فاسد...
براستی که رفتن ، بوی تازگی می دهد و تازگی ، میل ِ به رفتن دارد.
عشق، عقل ِ پیشرفته است .
عشق ، محصول عقل است و تاج سر عقل...
این اندیشه است که چون آگاه می شود بوی عشق به خود می گیرد .
عشق ، زیباترین شکل ِ اندیشه است.
کمترین نیرو و بیشترین بازده است
و این از خواصِ عشق است .
عشق ، روغن موتور ِ مغز است .
اصطکاک را به حداقل می رساند .
سایش را می ساید و بستر را برای زایشی دوباره می گسترد .
این عشق است که روان را روان تر می کند .
چربی ِ روح مرا آب کن ای آتش ِ عشق
زردی روی مرا سرخ کن ای شعله ی شاد
..................................
F L
دوم تیرماه 1387
دل ، روان نیست
تا شعر
تِلِپ تِلِپ
تِلِپ شود به روی هم ...
□
شعرم
گیییییر کرده
و هیچ نسخه پیچ
نسخه ی سفیدم را نمی خواند ، نمی پیچد
و من
مُصِرَّ اً می خواهم
« مُسهِلی »
که از نامش نمی دانم ،
که از دردش نمی پیچم
□
شعرم نمی آید
...............................
19 خردادماه 1387
می گویند انگلیسی ها ضرب المثلی دارند که می گوید :
« هر کسی فقط یکبار گنج پیدا می کند »
این شاید در نگاه اول چندان منطقی به نظر نرسد ،
ولی گاهی بختی را از دست میدهیم که تکرارش نه غیر ممکن،که بسیار سخت و دشوار است .
....................................................................................................
آنروز که در خور ِ تو بودم
در پشتِ خیال ، خفته بودم
امروز که چشم ِ خود گشودم
از چشم ِ تو افتاده وجودم
....................................
F-L
اردیبهشت 87
پست های پیشین
ایده ای در راستای ظهور ایده ها
شعر – نوشته ( تو زیبایی / زیباترینت من کردم )
پلی که به آنـ ـسو نرسید (سپید )
این را از تهِ دل میگویم / بی هیچ دلبستگی
در انتظارِ اَبَرمرد نباش ، اَبَرمرد باش !
هیچ بادبادکی بی حضورِ باد نمی رقصد / و دو رباعی
نظر به «ظاهر ِ زیبا» زیاده خواهی نیست (غزل)
نزاع بر سرِ آباد کردن است ( غزل )
باید آموخت که با پيشرفت ، پيش رفت
مهم نیست چه کسی میگوید ... مهم این است چه میگوید / چند نوشته کوتاه / و یک غزل / و یک سپید
گذشت آگاهانه (نوشته ) / ابریشم (شعر سپید)
هنوز در سینه ام می تپد آنچه برای دل ربودن لازم است
هیچ مشعلی با خیال ِ کبریت،مشتعل نمی شود
پرنده ای بر باد / ماه باران خورده ( شعر سپید)
مگر اقبال بلند تو بگیرد دستم ( غزل و نوشته )
|