بی پایاننامه
http://bipayanname.blogfa.com/
بروز شده در ۱۶ شهریور ۸۸
....................................................
ترانه های من
http://faraz-tarane.blogfa.com/
بروز شده در ۱۶ شهریور ۸۸
فقط 2400 بازدید،
ظرفِ دو سال و نیم وبلاگنویسی ِ ماهی دو بار و نیم !
و طبیعتاً تعدادِ بازدید کننده ها
از رقم ِ 2400
حداقل
یکی دو هزار نفر
عقب تر است.
...........................................................................................................
قامتِ غزلهای دیروز
کوتاه قدترین غزلهایِ دیروز ، طولِ قامتشان از پنج بیت ، آب تر! نمی رفت!
من نیامده ام فتوا دهم که غزلِ امروز، حقِ این را دارد که پنج بیت را از قَدََّش بلندتر کُند !
من در توجیهِ کارِ خود نیستم .
اما
چرا یک غزل، اگر قامتش به پنج بیت نرسد نباید در فهرست غزلها به ثبت برسد ؟
چرا باید غزلی را نارس نامید،
صرفاً به این سبب که هنوز به پنج بیت نرسیده ؟!
من با کار خودم کاری ندارم !...
نمیخواهم کوتاهیِ خود را در کوتاهیِ غزلم توجیه کنم !( در قبالِ قد و بالایِ ریزه میزه اش...)
( البته اگر کوتاهی در کار باشد ).
و اصلا آیا یک کوتاهیِ کوتاه ، اینقدر ارزشِ طول دادن دارد ؟!
.....
غزلچه ای متولدِ زمستانِ 1377 در پیستِ شمشک!
از « بُرد » تا « بازَندگی »
نام شیرینت نمی دانم که چیست
هر چه باشد!... از تو شیرین تر که نیست
گر که زیبایی یکی بود از دروس
نمره ات سر تا به پا می بود بیست
تا ببینم پشت و روی ِ عشق را
لطف کن چرخی بزن!... وانگه بایست!
بینِ ما
ای بین ِ خوبان، خوبتر!
فاصله
از « بُرد »
تا « بازَندگی » ست
نام ِ شیرینت نمی دانم که چیست
هر چه باشد
از تو شیرین تر که نیست
فراز لاری
1/9/88
ابرِ بی بخار !
ابر ما چه بی بخاره
یه نمه،سایه نداره
جایی بارون نمی کاره
از زمین،گُل نمی باره
می بینی!
دیگه حتی آسمونم
رومونو زمین زده !
......................................................
ابرا بی بخار شدن
صبرشون سر نمیآد
تشنه ها رو می بینن
اشکشون در نمیاد
دیگه بغضی ندارن
رعد و برقی ندارن
با غبارِ روی شهرها
دیگه فرقی ندارن
کوه و دشت در انتظاره
ابر بی بخار بباره
هنوزم امیدواره
هنوزم امیدواره
چرکمرده
وقتی فرشی چرک مرده میشود، در حقیقت مواد زائد جزیی از تار و پود فرش شده،
و گاهی چرک، بحدی مُرده میشود!
که معقول ترین راه، کندن و دور ریختن یکجای چرک و جرز ِ فرش است.
البته فرش چرکمرده هم بعضاً قابل احیاء و ترمیم است؛
اما با صرف دقت وحوصله و ظرافت و مهارت و هزینه ای هنگفت،
که غالبِ ما قادر به پرداخت چنین همت وهزینه ای نیستیم!
بهتر که با اجزای بدن خود کاری نکنیم که ناچار به برداشتنش شویم . از کلیه ها گرفته تا دندانها.
بهتر که به حد کافی عرق ریخت تا پوست جوان و شاداب و پاکیزه بماند. و چرک مرده و پیر نشود.
آن جرم های سطحیِ ناچیز تا عمق دندانم نفوذ کرده ،
جزیی از دندانم شده .
کم کم باید آماده ی برداشتِ دندانی خودی و کاشتِ دندانی اَجنبی! شوم.
مثلا همین سیگار ، یا کم تحرکی ، و یا پرخوری...
گاهگاهي بايد ترک کرد ( حتي اگر شده برای چند هفته یا حتی چند روز )
نبايد گذاشت که فرش،چرک مرده شود.
چرا بگویم :
ولش کن!... چه فایده دارد؟... دوباره که چرک میشود!
چرا نگویم:
بگذار دوباره و سه باره و سی باره چرک و لکه شود .
بگذار دوباره به روي اين فرش بشاشند ! و بپاشند .
من
دوباره
در پس هر دوباره
آن را خواهم شست.
......
خلاصه :
نذار لکه بشی
اگرم شدی
بپا چرک مرده نشی !
.............
فراز لاری
31- 6- 88

پدرم درگذشت !
روانش شاد باد
شعری کوتاه در سوگِ او، به سبکِ من :
- دیروزم پریده است، امروزم تکیده است...
- و فردا ؟!
- و فردا چاله ای ست که چالم می کنند در آن.
و فردا که خوابِ سرد فرا رسد
به جذامیان ِ گورستان می پیوندد
این تن
که روزی
آرزوهای بلندش
آسمان را چاک می زد.
.................................................................
فراز لاری
4 خرداد 1388
یک بیت، یک تصویر

تعجب نکن از رفتنم از یادِ خدا
تنهاتراز آنم که خدا می داند
..............
(تصویر ازخودم است)
................................................................
« موعظه گر نیستم »
روی سخن با خود است
خیالِ خواب ندارد این خیالِ خراب
چگونه مرور کنم آنچه را که هرگز نخوانده ام؟
چگونه می شود از خود ، چیز نویی آموخت؟
مگر نه این است که هر چه را خود می داند من هم می دانم؟!
و نشخوارِ فکری بر سطح آگاهی نمی افزاید. تنها سطح را صیقل می دهد.
و باید آگاه بود که صیقل بیش از حد موجب سایش نشود .
و من یک نشخوار کننده ام.. نشخوار کننده ی خود !!
اینجاست که نو آوری تنها در تغییر شکل دادن است . و پای خلاقیت از چارچوب یافته های پیشین فراتر نمی رود . من تنها اشکال گذشته را شکیل تر می کنم ( آن هم از دیدِ خودم)
او که هر روز، دیروزش را دوباره خوانی می کند طبیعی ست که بلندایِِ یادگیری اش از طولِ یکروز تجاوز نکند. بی شک آخرین غروبِ زندگی اش همان خواهد بود که نخستین طلوعِ بازخوانی اش بوده ( دست بالا کمی پُرتر!)
و یکی از همین فرداها ست که در رختخواب و با حالی خراب جان دهد.
ببین مسئله ای که راهِ حل اَش از طولِ عمرِ مسئله سازش بیشتر است!!
مسئله ای که خیالی بیش نیست.
« خیالِ خواب ندارد این خیالِ خراب »
...........................................................................
بگذار خط بخورد هر آنچه خط خوردنی ست
حرکتی از رقیب ؛... و کیش و مات
بازی را باختم !! ...
مهم نیست! ... در عوض آموخته ام اشتباه خود را، حرکتی تازه را ....
و حتی می توان از دشمن بسیار آموخت. چرا که در مبارزه اش جدی تر است.
البته باید مراقب باشی که این بازی، آخرین بازی ات نباشد!
و او که برتر از خود را نابود میخواهد قهرمان نیست. نه قهرمان و نه اولین...
قهرمان کسی ست که برتر بودن را از برتر ها بیآموزد .
و هر شکستی،یک یادگیری ست برای آنکه خواهان پیروزی ست .
حداقل فایده شکست این است که یک راه منتج به شکست، از فهرست راهها خط میخورد.
و درصد یافتن راه صحیح بالا می رود، و ضریب پیروزی نیز...
و بگذار خط بخورد هر آنچه خط خوردنی ست
تنها در دریایی از شکست است که ناب ترینِ مرواریدها را خواهی یافت
پیوسته در پیِ یادگیری باش.
خسته می شوی ولی پشیمان نمی شوی.
.........................................................................
برو بمیر !
روزی به دوستی روانشناس گفتم:
نه پولِ حال کردن دارم نه حالِ پول درآوردن!... چکار کنم؟
گفت :
برو بمیر !
...........
انگار روانشناسان امروز بیشتر روانخراش اند تا روانشناس./
...........................................
فراز لاری
اردیبهشت 1388
سال نو فرخنده باد
مردمان
تنپوش هاشان کهنه تر،
اندیشه هاشان نوتر از دیروز
می رسد نوروز
..............................
«موعظه گر» نیستم
روی سخن با خود است
حقوق ما به کفاف پرداخت نمی شود.
و ما هم از این ناکافی، به حدِکافی بهره نمی بریم.
دیگران تور تور ماهی می گیرند، و ما را فقط مجوزِ قلاب می دهند.
و ما همچنان نشسته ایم که تور بیآید !!.. و قلابهایمان خاک می خورد هنوز.
چرا باید قلابها خاک بخورد وقتی که ماهی تابه ها خالی ست؟
بهترکه قلابها را به آب زد! بهتر که در احقاق حق خود کوشید
و بهتر که از خود شروع کرد.
اینگونه که من می گذرانم وقتم
هرگز نگشاید گرهی از بختم
................................................................
چه لذتی دارد دوشادوش هم رفتن
اما در کنار نشسته ها نشستن، جز بازماندن نتیجه ای برای هیچ یک ندارد.
در انتظارِ دیگری نباش! آنچه عقب نمی نشیند،آنچه جا نمی زند وقت است.
آنچه باز نمی گردد عمر است. پس پا به پایش برو،اگر که خواهانِ زندگی هستی.
دستِ زمین خورده ها را بگیر نه به زمین چسبیده ها را !
در انتظارِ ایستادگان نایست، حتی اگر فرزندت باشد.
بهترآنکه برسی و برسانی اش،تا اینکه در کنارش بنشینی و غمی مُضاعف شوی.
تو می خواهی بمان! من می روم
اگر لازم ببینم می دَوم
حقیقت با تو و بی تو یکی ست
و آن این است : جاری می شوم
فراز لاری
فروردین 1388
بی تفاوتی به نژاد انسان نمیآید ، برازنده ی آدمی نیست.
و من دیگر دلم تنگ نمی شود
( نه برای چیزی یا کسی ؛ که برای هر چیز و هر کسی ...)
کاش دوباره عشق معجزه می کرد
کاش دوباره دلتنگ می شدم
( نه برای چیزی یا کسی ، که برای هر چیز و هر کسی ...)
براستی که عشق بهترین مرهمی ست که می توان بر روان نهاد.
2
بدبخت کسی ست که از خودش بدش می آید
پس طبیعتاًً : خوشبخت کسی ست که از خودش خوشش می آید.
3
تو می خواهی به من بگویی راه را درست می روم یا نه ؟؟!!
کدام راه ؟
من ایستاده ام !
....................
و چه بسا منحرف ترین راه ، همانا ایستادن باشد.
4
گاهی بخودم میگویم :
می خواهی چکار کنی ؟
لذت ببری از اینکه زنده ای یا وحشت داشته باشی از اینکه خواهی مُرد؟
می خواهی چکار کنی
بچسبی به زندگی ، یا بترسی از مرگ ؟
...................
1387
آخرین ساعات سال جاری
فراز لاری
« اراده و آگاهی »
دست نیرومند این دو است که انسان را می سازد.
و آگاهی زاده ی شناخت است.
پس چه بهتر که یادگیری ، سرلوحه برنامه هر روزه ما باشد .
آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند کیفیت انتخاب ماست . و آنچه کیفیت را مطلوب می کند تعدد راههاست. و همیشه یک راه در میان راهها بهترین راه است. و همیشه کوتاهترین راه بهترین راه نیست .
و هر چه شناخت ما از پیرامون خود بیشتر شود راههای متعددتر و متنوعتری برای رسیدن به هدف، پیش رو خواهیم داشت.
امروزه معيار ها به سرعت در حال دگرگوني ست .
زماني « عصبيت » ارزش بود . اكنون ضد ارزش است .
ما از سويي « عصبي» بارآمده ايم و از طرفي به واسطه رفاه و امنيتي نسبي كه از مشخصه هاي عصر نوين است غالباً ترسو و تنبل و بي عرضه ايم .
ما به مراتب از پيشنيانِ خود آگاه تريم ، و به مراتب از آنان بي اراده تر! روح ما سوء تغذيه ی اراده دارد.. اراده ما كمبود اُميد .. و اُميد ما فقدانِ ايمان ... و ايمانِ ما بوي دُودِلي مي دهد .
ما براي تغيير ِ خود نيازمند اِراده ايم . اراده اي كه حالِ اراده كردن ندارد !
ما ياد گرفته ايم كه براي اثباتِ حقانيت خود از كوره در برويم .
فكر مي كنيم اگردر برابر اتهامي كه بما وارد شده خونسرد باشيم حقانيتِ خود را از چشمِ ديگران به زير سوال می بريم .
اينجاست كه قضاوتِ مردم براي ما ارزشي بمراتب بيش از حقانيت ما دارد.
ما اينگونه برنامه ريزي شده ايم . اما توان برنامه ريزي مجدد را داريم .
و اين از معجزاتِ « اراده » است .
هرانساني حقيقتي دارد
هر كه حقيقتش به واقعيت نزديكتر باشد « حقانيت اش » بيشتر است
( حق با کسی ست که به واقعیت نزدیکتر است )
هیچکس سراپا بر حق نیست .
کسی که خود را سراسر بر حق می داند ناخودآگاه ادعای خدایی کرده .
کسی که خود را کاملا بر حق می داند حوضه یادگیری اش محدود می شود.
محدود به آنچه مورد پسند اوست . و فیلسوفانه بخود میگوید :
« هر چه ناپسندِ من است بد است،اما هر آنچه به چشمِ دیگران بد است لزوماً ناپسند نیست »
و بهتر که می گفت :
« هر چه بد است ناپسند است ، اما هر آنچه که ناپسند است لزوماً بد نیست »
بورانی بادمجان مورد پسند من نیست. و این دلیل نمی شود که بورانی بادمجان بد باشد .
اما «دزدیده شدن» مورد پسندِ هیچکس نیست . هیچکس دوست ندارد دزدیده شود ( حتی دزدها ...! ) . و این دلیل خوبی ست که دزدیده شدن بد باشد.
فراز لاری
۳/12/87
نوشته ای از گذشته ها
گاهی بخودم می گویم:
آنکه با زندگی می سازد زندگی را می بازد
برنده کیست ؟!... کسی که زندگی را می سازد.
با زندگی نساز ! زندگی را بساز!
ولی خوب که فکر می کنم می بینم:
بهتر که با زندگی بسازم و در عین حال، زندگی را بسازم
بهتر که با ناخواسته ها ساخت
ولی نباخت
و از تهِ دل خواست
که خواسته ها را بر ناخواسته ها غالب ساخت
بزرگترین گره در کار من این است که :
پای اولین گره نشسته و به گشودن گره های بعدی فکر می کنم .
.............................................
توئی و بیست ظرافت در کار
منم و چار عدد شعر ِ درشت
توئی و عشق (به میزانِ جهان)
منم و قلب (به اندازه ی مشت)
.......
آنچه برای من محوریت دارد تاثیرگذاری بیشتر است. و تمام قواعد ، حول این محور میچرخد.هر چند که هنوز محتاط تر از آنم که قیدِ این قواعدِ بعضاً دست و پا گیر را بزنم.من غالباً آگاهانه پایم را از چارچوب بیرون میگذارم نه ناشیانه.
و قواعد در راستای تاثیرگذاری بیشتر (نه پایبندی!) وضع شده اند، و میشوند.
و ممنون از کسانی که تذکر میدهند.و سپاس از آنان که انتقاد میکنند.
بهمن 1387
« موعظه گر» نیستم
روی سخن با خود است
............................................
نرمش کن ! ... خسته می شوی ولی پشیمان نمی شوی
........
« پسوردِ جوانی »
خیلی ها سیگار نمی کشند اما مدام آه می کشند!...
روغنِ جامد نمی خورند ولی هی حرص میخورند.
عده ای مثل بُـز !! روزی شصت وعده، سبزی و صیفی و انواع میوه تناقل میکنند
ولی مثل بز ، پرتحرک و بازیگوش نیستند .
دریغ از دقیقه ای نرمش !...
.................
راز جوانی و شادکامی مثل شماره های یک رمز می ماند.
مثل یک کُد...یک کد بیست رقمی...یا صد رقمی...یا شاید هزار رقمی...و یا بیشتر...
هر چند که یادگیری و بکارگیری هر یک از فاکتورهای سلامت،بجای خود موثر است
اما اگر می خواهی تا حد ممکن تندرست و هشیار بمانی
باید در همه ی زمینه ها پرهیز کار باشی ، و پرهیزکار بمانی
و مسلماً پرهیزکار یعنی معتدل ( نه کم خواه و درویش، یا بیش خواه و حریص...)
پرهیزکاری یعنی حکم عقل را به خواهش دل ترجیح داد
ولی از خواهش دل ، بی تفاوت نگذشت
F-L
87-10-29
من یک شاعر و نویسنده ام نه یک عارف و عالِم . یک واعظ نمی تواند امروز به زندگی ببالد و فردا از زندگی بنالد ! ( مسلماً به ریش اش می خندند ) . / . قصد تبرئه خود را ندارم . فقط یادآوری می کنم که من یک شاعرِ معمولی ام نه یک سالکِ سوپر... !!
« بیچاره تو! »
ناسازگارم
با خودم
آنهم
در محیطی
ناسپاس تر از خودم
مانده ام که دیگر
با این همه درگیری چه کنم
می خواهم بروم ( فقط بروم )
حالا هر جا که شده!
حتی اگر شده
به دََرَک !!
و اصلاً بی خیالِ من
بیچاره تو !
( چه بد آوردی از
بدبیآریِ من )
.............................................................................
دو بیتِ عرفانی:
گفتم از عشق بگو گفت نمی دانم چیست
گفتم از یار بگو گفت نمی دانم کیست
گفتم این دربدری می کُشدم ... کاری کن !
گفت : اندیشه بخوابان و در این کار بایست
.......
البته (همانطور که می دانید) این نوع خوابیدن عینِ بیداری ست
و یادم باشد اینبار که آینه را دیدم به او بگویم :
تو که لالایی بلدی چطور خودت خوابت نمی بره ؟!
................................................................
یک کاریکلماتور :
من کمی خرم !، و خیلی ساده
کمی خرم چون نمی دانم خیلی ساده ام
و خیلی ساده
چون نمی دانم کمی خرم !
................
و شنیدم که یکی می گفت : حالا که دیگر می دانی...!!
.............................................................................
یک کاریکلماتور دیگر :
(البته شاید این یکی قدری از کاریکلماتور فراتر باشد)
او که می ترسد می ترساند و،
او که می ترساند می ترسد
پس نترس تا نترسانی و
نترسان تا که نترسی
…………………….
یک قطعه کوتاه :
سه راهی زمان
این مهم نیست به جایی برسم یا نرسم
کاش آرام بگیرم ... به همین جا برسم
می دهم ثانیه ها را به بطالت بر باد
قطره نشناسم و خواهم که به دریا برسم
من به دنبالِ همانم که تویی ؛ گر چه تویی
سوی عُقبا و برآنم که به دنیا برسم
به سه راهیّ ِ زمان ، با دودلی می نگرم
از چه راهی بروم تا که به «حالا» برسم ؟
………………………............……………………….
دو بیت از یک غزلِ کهنه ی عرفانی که هنوز بروزش نکرده ام:
دستِ او گر یک گره بگشاید از گیسو ؛ مرا
سرنخ ِ صدها گره در کار پیدا می شود
در نقوش ِ پرده می بینیم فرق ِ ایده ها
پرده چون برداشتی دیوار پیدا می شود
فراز لاری
15 دیماه 1387
راهها خواهی گشود
و سرانجام
این توئی
که طلوع خواهی کرد
چون چشمه از زمین
پیوسته روان باش
ای یار نازنین
چه نابجا ، چه ناروا می رویند
این بذرهای اشتباه ،
پُر اشتهاء ،
زیاده خواه ،
بدون مرز ...
و گاه
روی مزرعه ها را سیاه می کنند
علف های هرز...................
3 دیماه 1387
«موعظه گر» نیستم
روی سخن با خود است
بادبان سه گوش
(شعر-نوشته)

دل به دریا بزن ! تا تیغت می بُرد فرق موجها را بشکاف !
ناخدایی که بر خشکی بمیرد ناخدای خوبی نیست
به آب بزن ! به این آب گرم و آرام ...
پیش از آنکه به دریایی سرد و مواج رهایت کنند.
با مردم کنار بیا پیش از آنکه کنارت بگذارند
خودخواهی ات را پایمال کن پیش از آنکه لگدمالش کنند.
همه چيز در دستهاي توست . باشد که بر دستهايت ايمان بياوري .
هر چه بنشینی و بگویی : « نمی توانم ! »،
بارت سنگین تر و راهت دشوارتر می شود
فرمان بردن از دیگران بسیار سخت تر از فرمان بردن از خود است .
خود را مقید به وقتِ معین کن ! ، پیش از آنکه مقیدت کنند .
می گویی: « سعی کردم ولی نشد »
اما آیا چاره ای بجز بیشتر سعی کردن داری ؟
می گویی :
«شرایط مهم است.خوش صداترین قناری را اگر مجوز خواندن ندهند به گنجشکی نمی اَرزد»
می گویی :
« شرایط هم شرط است . چرا باید در بهار سبز چون برگ زرد بر زمین ریخت؟»
ولی زندگی به هیچ دیواری ختم نمی شود که شکستنی نباشد.
حتی اگر سرنوشت،از پیش نوشته شده باشد باز می توان در بازنویسی اش دست بُرد.
« این است انسانی ترینِ دزدی ها
این است اراده »
هیچکس بهتر از تو نمی تواند آینده ات را پیشگویی کند
خود پیشگوی خود باش.
..........
من به یارم تکیه دارم ، او به من
وه! چه آزادم در این هنگامه من
یارِ خود هستم که درمجموع نیست
تکیگاهی بهتر از من بهر من
نایست!... برو ! ...
که زمستان هر چه دشوارتر
بهارش پربارتر...
دوست می گوید: برو ! ... بدخواه می گوید : بایست!
خود را مقید بکار کن پیش از آنکه مقیدت کنند. باشد که ثمرۀ کارت عالی باشد.
بارها گفتند طّی روزگار
طی نگردد کارها بی پشتکار
برای ورزیده شدن باید عرق ریخت... برای سخت شدن باید سختی کشید .
و هر چه بالاتر می روی شیب تیزتر و سطح لیزتر می شود .
با این حال برو !...
مگر نمی خواهی سر از ابرها درآوری ؟!
و حتی میتوان از مشکلات هم سود جست و لذت بُرد .
همچون بادبانی که باد را به دست می گیرد و جهت می دهد.
بادبانی که با پشتوانه ی باد به قلبِ باد می تازد .
« بادبانِ سه گوش »
و شرایط چون باد می ماند ، سکاندار منم .
می توانم کشتی ام را به هر سو هدایت کنم ،
حتی
خلافِ راهِ باد.
تنها سکوت است که حرفی برای گفتن ندارد.
تنها در بی تفاوتی ست که کاری از پیش نمی رود.
ای باد ... برخیز!
هجومت را به سکونت ترجیح می دهم .
فراز لاری
انتشار در اینترنت : 29 آذرماه 1387
«موعظه گر» نیستم
روی سخن با خود است
1
بزرگترین اشتباهِ عشاق این است که عاشق ِ عشق می شوند!
2
گاهی بخودم می گویم :
عشق را صرفِ زندگی کن نه زندگی را وقفِ عشق ...!
ولی بهتر که فکر می کنم می بینم:
هر دو یکی ست . چه عشق برای تعالیِ انسان ، چه انسان برای تجلّیِ عشق
به هر حال :
عاشق، کسی ست که هر روزش به یادماندنی ست
3
کینه توز به سـواری کور می ماند که لگدمال می کند هر چه را که پیش رو دارد
( و چه بسا گلهای باغ خود را ... )
..........................................
Faraz Lari
17 آذرماه 1387
« موعظه گر » نیستم
روی سخن با خود است
اندیشه های نقطه چین
نداشتن و نخواستن
این دو زمانی که توأم شوند سرآغاز تحلیل است و ابتدای سقوط
..........................
باغبان که بیعار شود باغ بی بار شود
.........................
عاطفه ، احساسِ پرورده است.
عاطفه احساسِ جاافتاده است
انسان عاطفی ، آدم احساساتی نیست. و نه تنها نیست بلکه نقطه مقابل است
مصداق این بیت معروف:میان ماه من با ماه گردون/تفاوت از زمین تا آسمان است
........................
می گویند فواحش ضریب هوشی پایینی دارند
اما این دلیل نمیشود هر که فاحشه نشد باهوش باشد !
........................
بیا گلریز کن باغ ِ خزانم را
بیا وارونه کن قوس ِ لبانم را
از این اندیشه های نقطه چین سیرم
بیا پیوسته کن خطِ روانم را
.........................
شگفتا ! ... روز و شب چشم انتظارم
و چشم ِ دیدن ِ خود را ندارم !!
25 آبان 87
وقتی تلفن زنگ میخورد ادب شرط میکند گوشی را برداری،ولی نمیدانی چه کسی پشت خط است!
......................
چگونه بگویم چگونه ام ؟
که هزار گرگِ مستتر
فرصت را به انتظار نشسته ...
مقاله ادبی
من از پست مدرنیسم چیز زیادی نمی دانم؛ من پست مدرنیسمم ضعیف است!!
(ادامه مطلب را در اینجا (سایت آدم برفی ها) بخوانید)
چند تک بیت از گذشته ام ( فقط محض به روز شدن):
امروز را با دیروز ، بروز شدن!!!!!!
این دیگر از آن حرفهاست.
1
این دوره که هر آدمکی فکر خود است
ایکاش که می شد بخودم تکیه کنم
2
ایکاش که بی وساطتِ آینه هم
خود را به خودم معرفی می کردم
3
نیست چون خورشید من شبهای من
بوسه بر لبهای رویا می زنم
4
باز امشب یادت آمد در خیالم جا گرفت
باز امشب حسرتِ افتاده از پا ، پا گرفت
۸/۷/۸۷
شیوه ی پرواز دانستن به تنهایی چه سود
این هنر بالی قوی می خواهد و قدری وجود
۲/۷/۸۷
۱
می دانی به چه امیدی زنده ام ؟
به این امید که دوباره امیدوار شوم !
۲
در انتظار مرگ نشسته ای ؟!
پس هنوز امیدی هست
چرا که چنته ی هیچ انتظاری
خالی از امید نیست
29/6/87
دست دوستان را رد کردن اشتباهی بزرگ است
و به امید دست دوستان نشستن اشتباهی بزرگتر ...
من به دیدار تو مشتاق چنانم که دو پلک
مگر از ضعف به هم بوسه ی نمناک زنند
حالا را بگذار برای بعد !
( شعر – نوشته )
.....................
زمان بر دوشم سنگینی میکند، زمان در وجودم رسوب کرده .
این منم سوارِ زمان...یا زمان سوارِ من است؟
سالها پیش به خود گفتم :
« دیگر وقت نداری، برخیز ! »
و حرفِ امروزم نیز همین است هنوز !!!
تنها اُمیدی یخزده را بر دوش میکشم
سالهاست که لحظه ای زندگی نکرده ام
راستی در یادِ کدام لحظه مانده ام ؟
راستی بخاطرِ کدام لحظه...؟!
( که هیچ عابری بجا نمی آورد مرا )
سالها رفتند و من در سالها ماندم به جا
مُرده ام را میکِشم بر دوشِ خود، این سالها

¨
اما چه بسیار مردگان که زندگان را زندگی می بخشند
چه فراوان رفتگان که شوقِ ماندن را در بازماندگان
ماندگار می کنند
من مرده ای زندگی بخشم !!
من افسرده ای که دستِ افسردگی را رو می کند.
وکسی چه میداند؟ ... شاید امشب شبِ بیداری من باشد.
« عاقبت روزی دل از دلواپسی ها می کَنم »
امید به روزی که لحظه ها چون پروانه ها بر شانه هایم در نشست و برخاست باشند.
امید به روزی که سَبُک باشم (به رسمِ سرمستان نه حکمِ بدمستان )
امید به روزی که سَبُک باشم به سبکِ سبکبالان
امید به روزی که ...
¨
آه
چه امیدهای ناامیدکننده ای ! چه فکرهای دست دومی !
چه ذکرهای شاعرانه ای ، چه عارفانه های پیری !
نه ! ... نمی خواهم!
نمی خواهم پیرنشده، پیر شوم
نه ! ... نمیخواهم !
نمیخواهم اُمیدی را که نشسته است
که نشسته است و وعده می دهد
وعده می دهد و لفت می دهد
لفت می دهد و می گوید :
حالا را بگذار برای بعد !!
Faraz Lari
بازنویسی: شهریور 87
.....................................................................................
عکس فوق صحنه ای از سریال تلویزیونی جواهری در قصر بود که با فتوشاپ تغییرش دادم به آنچه هست . این را از آن جهت گفتم که کپی رایت را رعایت کرده باشم .
شاید بگویی : زیاد سخت می گیری ... شورش را در آورده ای !
ولی گاهی شوری بهتر از بی نمکی ست!... اینطور نیست؟
مقدمه : در متن زیر ، سیگار تنها یک مثال است .
یک مثالِ کوچک ( و شاید کمی هم پَرت!)
1
بادِ عشق
این بشردوستان را باش ! ( این زورگویانِ زورگوستیز را...! )
پی در پی سیگار می کشند ( بس که نگرانِ حالِ بشر اَند )
پس چگونه است که دلواپسِ حالِ خود نیستند ؟؟!
مگر نه اینکه خود نیز جزیی از بشرند ( قطره ای از دریا )
مانده ام اینان که قدر ِ قطره آبی را نمیدانند
چگونه توانند
دریا را از خشکی برهانند ؟!
□
این اساتیدِ عشق را باش ! ( این ناآرام های آرام گرفته را ...!)
چه مسلسل وار سیگار می کشند ،
می خواهند به خود برسند
( حالا به هر حال که شده !!)
. . .
و کدام عاشق
ثانیه ها را پُک می زند
در اتاقی که مِه گرفته است ؟
□
تن می گوید : بس است !
و روان می نالد : من هنوز تشنه ام
. . .
سیگار می کشم !
ببین چه بی تابانه تن را تازیانه می زنم، چه بیرحمانه خود را می رنجانم
( منی که تابِ آزار ِ دیگران را ندارم ) .
ببین چگونه زندگی ام را به سیخ کشیده ام .
ببین چه می کنم با تنی که می بایست کنار ِ معشوق
چون عاشق بنشانمش .
ببین چگونه آخرین اُمیدم را ازخود نااُمید می کنم !
. . .
و به عشق ِ کسی که به خود بی تفاوت است بهتر که بی تفاوت بود.
□
این عاشقان را باش !
سر ِ خود به باد می دهند آنهم بخاطر ِ بادی که در سر دارند !
بادِ عشق !
(بادی الکی ... عشقی بَدَلی )
پایشان در عشق می لنگد (این طبیبان ِ عشق را باش !)
طبیبانی چون من !!
. . .
نگرانِ حالِ عشقم
2
گاهی آگاهی ندارم از رسیدنی که رسیده ام
«گاه» هایی که هرجایی شده !
گاه هایی که فقط گاهی منقطع می شود !!!!
گاهی بخودم می گویم :
ای کرم ! بیا پیله ی خود را بگشا
بگذار که پروانه هوایی بخورد
3
خواب رفتم ... « رفتن » دیدم .
ایستگاه ، مرز ، غربت ... همه را می نالم
لحظه ای که می دَود باد به استقبالم

...........
فراز لاری
22 مردادماه 1387
ببین او که دل به دریا نمی زند
چگونه دل به جزایرِ ناشناخته سپرده است
30 تیرماه 1387

پایانِ کشیده ی انگشتانم به آغازت نمی رسد
در نیمه – راهت تمام می شود .
چگونه بچینمت ؟
. . .
در وعده گاهت عاشقان
صف کشیده اند و خاک
خونِ کهنه – خرابانت را
در کاسه های شقایق
قِی می کند هنوز
چگونه ببینمت ؟
. . .
صعود ، فرود
نمی توانم ، نمی خواهی
مرا
با تو چکار ؟
20 تیرماه 1387
یه خُرده بیش از حد تنبل شدم
دوست دارم بلمم ... لمیدنی شبانه روزی !
داره کم کم بالاتنم تو پایین تنم رسوب می کنه
شدم عینهو کدوتنبل!
نوعی بی انگیزگی و بی حوصلگی نه تن پروری...(و یا شاید هر سه)
که مسبب اش منم یا شرایط ؟ ( و یا هر دو ؟)
احساس می کنم منحنی شده ام
....
و تنبل ها خموده ترند
انگار جاذبه زمین،ایشان را بیشتر به سمتِ خود می کِشد!،و می گوید:
« بیا ! ... بیا و بخواب ! ... مگر همین را نمی خواهی ؟!
»....
با این وجود ، با تمام وجود معترف ام که :
باید به زور هم که شده
، به روز بودمگر چاره دیگری هم هست؟
...............
15 تیرماه 1387
روغن موتور ِ مغز
?
آب ،
همان که از رنگ و بوی و مزه،هیچ ندارد و از هیچ ، همه چیز می سازد.
و هم اوست که هر مزه ای را مزه می بخشد
چنین عشقی را خواهانم ، چنین ماهیتی را ...
و آبی که در بند بماند یا می گندد و یا یخ می بندد .
و عشقی که جاری نباشد به بادِ فساد میرود .
و هیچ چیز متعفن تر از فسادِ عشق نیست.
انسان ِ ایستا اگر بی بضاعت باشد افسرده میگردد، و اگر داشته باشد فاسد...
براستی که رفتن ، بوی تازگی می دهد و تازگی ، میل ِ به رفتن دارد.
عشق، عقل ِ پیشرفته است .
عشق ، محصول عقل است و تاج سر عقل...
این اندیشه است که چون آگاه می شود بوی عشق به خود می گیرد .
عشق ، زیباترین شکل ِ اندیشه است.
کمترین نیرو و بیشترین بازده است
و این از خواصِ عشق است .
عشق ، روغن موتور ِ مغز است .
اصطکاک را به حداقل می رساند .
سایش را می ساید و بستر را برای زایشی دوباره می گسترد .
این عشق است که روان را روان تر می کند .
چربی ِ روح مرا آب کن ای آتش ِ عشق
زردی روی مرا سرخ کن ای شعله ی شاد
..................................
F L
دوم تیرماه 1387
دل ، روان نیست
تا شعر
تِلِپ تِلِپ
تِلِپ شود به روی هم ...
□
شعرم
گیییییر کرده
و هیچ نسخه پیچ
نسخه ی سفیدم را نمی خواند ، نمی پیچد
و من
مُصِرَّ اً می خواهم
« مُسهِلی »
که از نامش نمی دانم ،
که از دردش نمی پیچم
□
شعرم نمی آید
...............................
19 خردادماه 1387
شعرها و نوشته های پیشین من :
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
|